1 سال گذشت
انگار همین دیروز بود که با خوشحالی هر روز میرفتیم خرید ویه چیزی برات میخریدیم و هی نگاش میکردیم و با خودمون میگفتیم کی پسر کوچولومون میاد با این اسباب بازیا بازی کنه، کی میاد لباساشو بپوشه، روزی 10 بار همه چیزتو میاوردیم از اتاقت و تو پذیرایی نگاشون میکردیم با اسباب بازیات به جای تو بازی میکردیم و همیشه مواطب بودیم که خرابشون نکنیم
، درست 1 سال پیش بود ساعت 10:30 صبح به دنیا اومدی تا از اون به بعد بشیم یه خانواده 3 نفره، هنوز یادمه که وقتی دیدمت احساس کردم یه عمره دیدمتو میشناسمت، هنوز یادمه که بابایی چقدر از دیدنت ذوق زده شده بود و قبل از اینکه تو رو پیش من بیارن در مورد اولین باری که تو رو دیده بود حرف میزد و فیلم به دنیا اومدنتو به من نشون میداد، چقدر دوست داشتنی بودی از همون اول که دیدمت دنیای من شدی فرشته کوچولو و پاک من شدی همه چیز من شدی از وقتی که فهمیدم تو دلمی تو ذهنم دنیای سه نفرمون رو ساختم و تو همون رویای تو ذهنم بودی، وقتی تو بغلم بودی یاد این شعر میافتادم: قد آغوش منی ، نه زیادی نه کمی
خلاصه پارسال همین موقع همین ساعت تو بیمارستان بودم وتو همش گریه میکردی فرشته کوچولوی من، بابایی میگفت تو تمام بچه هایی که به دنیا اومده بودن فقط تو جیغ میزدی و گریه میکردی
از همونجا هم بود که مادرجون به خانم پرستار گفت من مطمئنم این بچه ماست
الان 1 ساله که تو تو زندگیمون اومدی و با خودت یه دنیا عشق آوردی،1 ساله که با خنده هات خندیدم و با اشکات اشک ریختم
یک سالگیت مبارک فرشته قشنگم





















امیدوارم 100 ساله بشی و همیشه سالم وسلامت باشی
خدایا هزار هزار بار شکرت



1 سال گذشت
